از پس شیشه ی عینک ، استاد
سرزنش وار مرا می نگرد
بارها در نگهم می خواند
که چه ها در دل من می گذرد
می کند مطلب خود را آغاز
بچه ها ! عشق گناه است ، گناه
وای اگر بر دل نو خاسته ای لشکر عشق
بتازد بیگاه...!
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
رفقانم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب
آنها هیچ نمی دانستند
که من آن جایم و دل جای دگر
دل آن ها است پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر
